تبليغاتX
درد و دل با دل



درد و دل با دل

درد و دل
نویسندگان
آثار تاریخی یك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهای جاوا

نویسنده: پویا مورخ: سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 در ساعت: 17:48
|+|

وقتی اسمان شب تاریک است و ستاره ها هم مرده اند ،وقتی در این شب تب الود که ابستن مرگ و تاریکیست امیدی به روشنایی بامداد نیست ،شاید سخن گفتن از عشق وعاشقی یک شوخی تلخ باشد اما تا تپش قلبی نغمه ترانه دوست داشتن می سراید نمی توانم عاشق نباشم ،بگزارید سایه ها در جشن مزبوحانه خویش با بوی متعفن نفس مرگ پایکوبی کنند که در اندیشه خام خویش می پندارند که فرهادها در خواب شیرین خفته اند یا که منصورها بر بالای دار مرده اند ، من به انها می خندم که در خیال ابلهانه خویش می پندارند حاکم شده اند غافل از انکه تا شعله عشقی در سینه ای نهفته باشد فریاد جاودانگی انا الحق بلند خواهد شد و افتاب عشق بار دگر بر ما سلام خواهد داد وسایه ها را به کنج جهنم خواهد فرستاد


نویسنده: پویا مورخ: سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 در ساعت: 17:47
|+|

باور کن تنهائیم را


نویسنده: پویا مورخ: سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 در ساعت: 17:43
|+|
 

 عاشق آن نيست كه عشق تكه كلامش باشد. عاشق آن است كه وفاداري مرامش باشد


نویسنده: پویا مورخ: سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 در ساعت: 17:36
|+|

باید گریه کرد.....                                    

یک نفر سر در گریبان مانده است        عاشقی در خط پایان مانده است


 

پیکر سبز درخت نارون                    در غروبی زرد به جریان مانده است                                         


 

باغبان از پشت پلک پنجره                  در نگاه باغ حیران مانده است


 

کاروان عشق را دیده در جا مانده گریان مانده است   


نویسنده: پویا مورخ: سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 در ساعت: 17:31
|+|
                                                                          

-: الو! سلام.

-: سلام عليكم! بفرماييد.

-: ببخشيد با خدا كار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبت كنم.

-: خودم هستم، باز چي شده بنده من؟

-: اِ… چه حافظه اي ماشا الله، چه زود منو شناختيد.

-: من هيچ كس رو فراموش نميكنم ، هيچكس.

-: ببخشيد خدا جونم! كارم يه خورده طول مي كشه وقت دارين؟

-: بگو! همه حرفات رو مي شنوم.

-: خدا جونم؟!

-: بگو جانم!

-: يه خواهش دارم.

-: بگو عزيزم.

-: ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف مي زنم و درد دل مي كنم صدامو مي شنوي يا نه. اصلا مي خوام هر وقت دعا مي كنم، دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي. مي دوني! همينكه بدونم يكي حرفم رو مي شنوه برام كافيه.

-: من كه بارها گفتم ادعوني استجب لكم. تو هر دفعه منو صدا كني جوابت رو ميدم. هر موقع منو صدا كني ميام و پاي درد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم. اما وقتي اينقدر اين گوش تو هر صدايي و هر سخني رو شنيده و سنگين شده كه صداي منو نمي شنوه، تقصير من نيست.

-: واقعا حرفام رو مي شنوي؟!

-: واقعا حرفات رو مي شنوم.

-: ببين خدا! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني، مگه نه؟

-: بله!

-: از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنيام، از آخرتم، از ظاهرم، از چيزي كه تو دل دارم، … از همش خبر داري؟

-: آره همش رو مي دونم.

-: هق هق گريه هام رو مي بيني؟ وقتي از بيچارگي و درموندگيم پيشت شكايت مي كنم، حرفام رو مي شنوي؟ وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي كه ميام؟ صداي در زدنام رو مي شنوي؟

-: بله بنده ام. مي بينم. مي شنوم. مي فهمم. مگه نشنيدي ان الله بصير بالعباد. مگه نشنيدي ان الله سميع الدعاء

-: مي دونم. اما من…

-: هر جا كه بري بازم بنده مني. اما از بس كه باور نمي كني كه همشو مي بينم و مي شنوم اينقدر دل منو مي شكوني.

-: الهي بميرم!

-: نه .مرگ رو تو نباید درخواست کنی . این رو من باید دستور بدم .درسته که خیلی بخشنده و مهربونم ولی تو نباید تو کارهای من دخالت کنی. بارها شده گفتم نرو. نفهميدي. رفتي. هي دنبالت اومدم. به ملائك گفتم مبادا چيزي بنويسينا صبر كنيد تا لحظه اخر، بر مي گرده.  اون عمل رو انجام نمي ده. اون حرف رو نمي زنه.  اون… هر چي ملائك گفتن بار الها! اين بنده سابقه داره.  دفعه اولش نيست. اما گفتم: نه شايد اين دفعه عوض شده باشه. صبر كنيد. چيزي ننويسيد. و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي. هي صدات زدم. گفتم:  نرو. اما تو رفتي. گفتم:  نزن. اما تو زدي. گفتم:  نكن. اما تو كردي. اخر سر منو پيش ملائك سر افكنده كردي. ملائك گفتن: بار الها! بازم بندت عوض نشد.

-: شرمنده ام.

-: هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت. هر دفعه هم به روم سيلي مي زني.

-: شرمندتم. با وجود همه محبتي كه بهم داري سرم زيره. با اينكه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي. به جون خودم مي دونم كه اگه يكي از اين نعمتهايي رو كه بهم دادي بخاطر اين همه كفر و ناشكريايي كه مي كنم ازم بگيري، كسي نمي تونه اون رو دوباره بهم بده. به جون خودم مي دونم اگر عزتي رو كه تو چشم مردم بهم دادي و خوب مي دونم كه لايق اين عزت نيستم، اگه ثانيه اي از من بگيري تو همون يك ثانيه كسي ديگه حاضر نيست بهم نگاه كنه. چه برسه به اينكه من رو به عنوان دوست، همراز و حتي فرزند قبول كنه. اگه بگيري كي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم كه جز خودت هيچ كس. خدا جونم! از روز برام روشن تره كه جز تو پناهي ندارم. هر جا برم، به هر راهي برم، به هر جا و مقامي برسم. باز اخر راه كه رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي كنم.خيلي مي ترسم يه روزي پيمونه گناه من سر بره و خشمت بگيره.خيلي مي ترسم كه بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده.خيلي مي ترسم از لحظه اي كه بخواي از من رو برگردوني. خدا جونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو رو ندارم. اما… اما بخشش صفتيه كه فقط در خورِ شاَن و مقام توست.

-: دلمو مي شكني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي كني. بعد مي گي غلط كردم؟! مي دوني! هر بار كه مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟! چشماي اشك بارونت رو كه مي بينم از خودم خجالت مي كشم كه در رو بروت باز نكنم. هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي كنم و به استقبالت ميام به اميد اينكه ايندفعه، ديگه درست مي شي اما تو مياي نمك مي خوري و نمك دون مي شكني


نویسنده: پویا مورخ: سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 در ساعت: 17:28
|+|

***آن کس که دوست دارید آزاد بگذارید اگر متعلق به تو باشد به پیش تو باز می گردد و اگر نه از اول هم برای تو نبوده است***

***فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟؟؟ خداوند گفت: غم را به خاطر خودم آفریدم تا این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.***


نویسنده: پویا مورخ: سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 در ساعت: 17:22
|+|

دوست دارم سحر جان


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 در ساعت: 18:59
|+|

شبی پرسیدمش با بی قراری

به غیر از من کسی را دوست داری

به چشمش اشک شد جاری
میان گر یه هایش گفت
آری


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 در ساعت: 18:57
|+|

بوسه از طعم شیرین عسل است

پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است

بهترین هدیه پس از یک انتظار

بشنوید از من فقط یک بوسه است

بوسه را تکرار میباید نمود

بوسه یعنی عشق و آواز و سرود

بوسه آتش میزند بر جسم و جان

بوسه یعنی عشق من با من بمان

 


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 در ساعت: 18:55
|+|

من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت

من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد

فریاد زنم فریاد:

من عشق نمیخواهم...

معشوق نمیخواهم...

افسوس نخواهم خورد افسانه نمی بافم

بر شانه ی هر بادی کاشانه نمی سازم

من زشت نمی گویم بر چهره ی معشوقم

او خوب و وفادار است من خسته و رنجورم

امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد

من یاد گرفتم عشق بیگانه نمیداند

لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز

دنیای خودم گرم است

(من دوست نمیخواهم)


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 در ساعت: 18:54
|+|

تقدیم به آنکه عشقش صفا و مهرش وفاست

(سحر جان)


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 در ساعت: 18:52
|+|

عشق====>سرکاريه ... محبت====>تظاهره ... مهربوني====>مسخرست ... وفا====>مرده ... عهدوپيمون====>دلخوشيه ... عاطفه====>تموم شده


نویسنده: پویا مورخ: دوشنبه بیستم خرداد 1387 در ساعت: 19:52
|+|

به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها . به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها . به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان


نویسنده: پویا مورخ: دوشنبه بیستم خرداد 1387 در ساعت: 19:48
|+|

وقتيكه عاشق چشمات شدم تازه فهميدم كه زيبايي چيست //
وقتيكه تو رو در قلب كوچكم جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم //
وقتيكه دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درك كردم //
 لحظه ها و ثانيه هايي را كه با تو سپري مي كنم بيشتر پي به معناي زندگي مي برم //
 هنگاميكه به ياد تو هستم مي فهمم كه آرامش چيست و هرگاه به جدايي مي انديشم كنار خود سايه مرگ را مي بينم


نویسنده: پویا مورخ: دوشنبه بیستم خرداد 1387 در ساعت: 19:43
|+|

عشق
به دست اوردن هرانچه خواستي نيست
عشق
هرانچه است که براي او از دست ميدهي

 


نویسنده: پویا مورخ: دوشنبه بیستم خرداد 1387 در ساعت: 19:40
|+|

نویسنده: پویا مورخ: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 19:17
|+|

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ی فردا نبود

 کاش بودی تا برای قلب من زندگی اين گونه بی معنا نبود  

کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دريا نبود

کاش . . .

کاش . . .

کاش . . .


نویسنده: پویا مورخ: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 19:9
|+|

در کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و به دنبال یه صدا می گشتم که مرا صدا کند

من فقط برای یک لحظه فقط یک لحظه صدای گرم پاهایت را حس کردم

که دارد هر چه سریع تر به من نزدیک می شود

و آن موقع بود که من منتظر حضور گرم تو بودم

اما حیف که فکر می کردم انتظارم به پایان رسیده

و من می توانم برای اول نگاه و صورت زیبای تو را ببینم

کاش می شد با دست های خود دنیا را نثارت کنم...

کاش می شد ستاره های شب همه به سوی تو چشمک می زدند...

اما انگار یک خواب است....

منتظرت هستم کنار همان پنجره و در همان تاریکی شب...


نویسنده: پویا مورخ: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 19:8
|+|

عشق چیست :

 به كوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد

 به ابر گفتم عشق چيست؟ باريد

 به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد

 به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد

 به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد

 به انسان گفتم عشق چيست؟

 اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست



 


نویسنده: پویا مورخ: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 18:54
|+|

عشق زندگی است.

عشق هرگز خطا نمی کند

و زندگی تا زمانی که همراه عشق است

به خطا نمی رود

در بنیان تمامی مخلوقات عشق همچون عطیه ی برتر حاظر است

زیرا هنگامی که هر چیز دیگری که به پایان می رسد عشق می ماند


نویسنده: پویا مورخ: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 18:43
|+|

ببين چه قلب هايي شكستن ، توي دست روزگار

ببين چشم هايي رو كه گشتن پي نوري موندگار

از عشق و باور ، بايد كه آخر ، بشن لبريز دلامون

يه روزي هر جا پر بشه دنيا از طنين صدامون

پس بيا ، با هر زبون تو هم بخون ، بخون عاشقانه كنارم

فرياد بزن بگو ، دوست دارم


نویسنده: پویا مورخ: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 18:42
|+|

من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم.

آه می بینم ٬ می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

 

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

ـ هیچ.

من چه دارم که سزاوار تو؟

ـ هیچ.

تو همه هستی من ٬ هستی من

تو همه زندگی من هستی.

تو چه داری؟

ـ همه چیز.

تو چه کم داری؟

ـ هیچ.


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 20:13
|+|

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گل های باغ می آورد

و گیسوان بلندش را

ـ به بادها می داد

و دستهای سپیدش را

به آب می بخشید

¤

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 20:12
|+|

خدایا کمکم کن ،کمکم کن که بتوانم گناهانم را پاک کنم تا از مرگ نترسم

 کمک کن که از امیدت نا امید نشوم تا بهت امیدوار باشم


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 20:9
|+|
 

تو را به اندازه ی تمام روزگارانی که نزیسته ام دوست می دارم.

تو را به اندازه ی تمام انسان هایی که نمی شناختم دوست می دارم.

تو را به جای تمام  کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

تو را به خاطره دوست داشتن دوست می دارم...

 


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 20:7
|+|

نامزدیتو بهت تبریک میگم گلم


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 19:59
|+|

تنهائی

خیلی سخته


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 19:53
|+|

تنهائی

خیلی سخته


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 19:53
|+|

مرگ را باور کن،در سراشیب نیاز

 

در کنار گل سرخ، من صدای نفس مرگ را میشنوم

 

یک نفس میکشد و جان من میگیرد، دیگر عادت دارم.مرگ در آغوش باز.

 

در هیاهوی زمان، زیر سو سوی امید، بی هوا می طلبم،

 

مرگ را، همچو یک خواب سفید.

 

این همه روز سیاه ، این همه مرگ سپید

 

این همه خواب سبک ، این جوانان همه پیر

 

می وزد مرگ ز دالان زمان.می برد با خویشتن

 

چه جوانان و چه پیر.

 

اما

 

من خویشتن، پی تصویر سیاهش  هستم

 

 پی آسودگی ام.پی راحت شدنم، از زمین و زنجیر

 

 من پی مرگ خودم


نویسنده: پویا مورخ: چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 در ساعت: 19:40
|+|

کسانی که شهامت عاشق شدن را دارند. باید شهامت درد کشیدن را هم داشته باشند

 


نویسنده: پویا مورخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 در ساعت: 21:0
|+|

دارم میشارم لحظه ها رو

 

یک  دو سه .......تا صد شمردم تا بیای

 

چشمامو بستم چشم گذاشتم پشت خط چین لحظه ها

 

پس کو کجا کجایی ؟؟؟

 

دوباره می شمارم

 

یک دو سه .....هزار

 

اما باز تو نیمودی

 

پس کی میای آخه چشم به راهت هستم

 

پشت خط چین لحظه ها نشستم ....

 

باز شروع می کنم به شمردن  

 

اما باز تو نیمودی

 

چشمامو می بندم پشت خط چین لحظه چشم می ذارم شروع می کنم به نوشتن

 

 

تا نیای چشمامو باز نمی کنم ...

 

از همین الان شروع می کنم  چشامو بستم شروع کردم به شمردم ...

 

از همین الان فرصت شروع شد تا

 

1 2  3 ..........


نویسنده: پویا مورخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 در ساعت: 20:55
|+|

انگار باران هم از نبودنت گریان است او که همانند من گریه می کند

 

شاید...

 

 تو از  گریه های من و باران شرم کنی


نویسنده: پویا مورخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 در ساعت: 20:50
|+|

نویسنده: پویا مورخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 در ساعت: 20:49
|+|
                                                                                   

 

دلم تو این روزا خیلی پره...

 

تو لحظه های پر تشویش پر استرس

 

یه لحظه هایی می یاد که .......

 

اینو می دونم که آدما همیشه اشتباه می کنند

 

 

اما همیشه لحظه ای

واسه بخشش میاد

 

اما اصلا نمی دونستم که با یه اشتباه ادما از هم متنفر میشند!!!؟؟؟

 

نکته جالبی بود که نمی دونستم ..

 

اما باز اینو مطمئنم میدونم

 

کسی که بخواد با یه اشتباه  همه چیزو زیر پاهاش له کنه نمی تونه همسفر مطمئنی واسه

 

لحظه هایی باشه لحظه های که می تونه پر اشتباه باشه،این اشتباه هست که درسای  تازه ای

 

به  ما آدما می دند و یه هشداره که دیگه اون اشتباهتاتو نکنی

کاری که سحر باهام کرد،دیگه از همه متنفرم... از عشق و عاشقی از لیلی و مجنون و...

                                                                   


نویسنده: پویا مورخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 در ساعت: 20:47
|+|

باز دوباره چشام پر اشکه انگار تنها چیزی که منو تو به هم هدیه می دیم اشکامونه!!!!


نویسنده: پویا مورخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 در ساعت: 20:41
|+|

خداي من من اگر چه سواد خواندن عشق ندارم

 

اما دل براي عاشق شدن دارم!

 

دل كه براي عاشق شدن و دوست داشتن نياز به الفبا ندارد!

 

دل كه براي عاشق شدن وابسته ي حروف و كتاب نيست!

 

چگونه است كه از تو مي گذرم و تو را نمي بينم،

 

دلتنگم نمي شوي؟

 

دلتنگ مني كه دلتنگ تو هستم؟

 

خالي ام،

 

و اين تهي بودن مرا رنج مي دهد

 

تو براي چه مرا آفريدي ؟

 

و مهربانانه از روح خودت در من دميدي؟

 

مني كه تو را نمي فهمم،

 

تو را و عشق تو را،

 

تو را مهر تورا،

 

تو را وقهر تو را؟!

 

شايد درجه ي فهم من پايين است

 

اما خدايا هزاران حرف هزاران راز در اين نقطه ها نهفته است

 

 كه تنها تو مي داني و تو مي خواني!

 

حرف من همين نقطه هايي است كه نوشته ام...

 

پر از سكوت، پر از راز...

 

تو به اين كودكي هايم آشنايي،

 

مثل هميشه از من پيش افتاده اي مثل هميشه!

 

آيا زمان باز گشت فرا نرسيده است ؟

 

زمانی که می توان بال گشود و رسید...


نویسنده: پویا مورخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 در ساعت: 20:38
|+|

دلم برات تنگ شده جونم
مي خوام ببينمت نمي تونم
بين ما ديواراي سنگي
فاصله يك عمره مي دونم
بغض ترانه رو شكستم
مي خوام بگم عاشقت هستم
تو عين ناباوري يك شب
خالي گذاشتي هر دو دستم
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من
نيمه شب، نيمه شب از خوابم پا مي شو
نيستي پيشم، نيستي پيشم باز ديوونه مي شم
دوري تو دوري تو تيشه زد به ريشم، نيستي پيشم
بي صدا،بي صدا از من خالي مي شم
همصدا، همصدا با بيداري مي شم


نویسنده: پویا مورخ: شنبه چهارم خرداد 1387 در ساعت: 16:33
|+|

منتظر می مانم

 

منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم

 در چشمانت خيره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم

 منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم

 سر رو شونه هايت بگذارم.

از عشق تو

 از داشتن تو

اشک شوق ريزم

 منتظر لحظه ي مقدس که تو را در اغوش بگيرم

 بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم

 وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم


نویسنده: پویا مورخ: شنبه چهارم خرداد 1387 در ساعت: 16:27
|+|

اگر تو نباشی...

اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند

و ابرهای مهربان هم نمی توانند

غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند

اگر تو نباشی...

چه خواب باشم و چه بیدار

حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز

خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است

اگر تو نباشی...

چه در کنار پنجره بایستم

چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم

اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم

دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم

حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم


نویسنده: پویا مورخ: شنبه چهارم خرداد 1387 در ساعت: 16:21
|+|

دوست دارم بی تو تنهاترینم


نویسنده: پویا مورخ: شنبه چهارم خرداد 1387 در ساعت: 16:18
|+|

بالاخره شبي مرگ من فرا خواهد رسيد

آن شب که من میمیرم
مادرم پریشان خواهد شد به خیابان خواهد زد
پدرم سر به آسمان خواهد نالید خواهرم جیغ خواهد کشید
و در و دیوار خانه مان سیاه خواهد شد
اما تو پریشان نشو که فقط چهل روز است
و همه چیز در پس فریاد برادرم گم خواهد شد ...
مرگ خواهد بود برای من برای تو و برای همه ...
نگران نباش
من نمی ترسم
چه باک که من هر روز می میرم
مرگ جسم یک بار است
مرگ روح شاید هرگز شاید هر روز


نویسنده: پویا مورخ: شنبه چهارم خرداد 1387 در ساعت: 16:15
|+|

چراغ

    بیراهه رفته بودم
    آن شب
    دستم را گرفته بود و می کشید
    زین بعد همه عمرم را
    بیراهه خواهم رفت


نویسنده: پویا مورخ: شنبه چهارم خرداد 1387 در ساعت: 16:3
|+|
 

                  

ای کاش تمام ای کاشهایم

میان ای کاشهای او

واشکهایم

له نمیشد.


نویسنده: پویا مورخ: شنبه چهارم خرداد 1387 در ساعت: 16:1
|+|

 


نویسنده: پویا مورخ: شنبه چهارم خرداد 1387 در ساعت: 11:43
|+|

من خسته ام... خسته از تنهایی...خسته از دقایقی که میگذرد و بازگشتی ندارد و از دقایق خسته و مرده در بطن زمان. خسته از بودن  ماندن

خسته..... خسته از دوری و دوستی که انگار سالهاست درون من مرده و من او را در تاریکیه یک شب بی چراغ گم کردم....او دیگر بر نخواهد گشت.


نویسنده: پویا مورخ: شنبه چهارم خرداد 1387 در ساعت: 11:37
|+|
گفتی...
                                                           

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست....  بین من وعشق تو ولی فاصله ای نیست... 

 گفتم که کمی صبرکن وگوش به من کن ...  گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست ..

.  گفتی که کمی فکر خودم باشم آن وقت جزعشق تودرخاطرمن مشغله ای نیست ..

.  رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست 

      


نویسنده: پویا مورخ: پنجشنبه دوم خرداد 1387 در ساعت: 11:58
|+|
مادرم
                                                                                              

      

با تو شادی و خنده

بی تو آرزوم فقط مرگه

با تو حرفا گفتنی

با تو دنیا بی رنگه

با تو زندگی حقیقته

بی تو زندگی یه کابوسه

با تو نفس میکشم

بی تو هوا ندارم

تو ماه آسمونی

تو تک گل خدایی

مادرم ٬از تو آغاز

مادرم٬فقط با تو پرواز


نویسنده: پویا مورخ: پنجشنبه دوم خرداد 1387 در ساعت: 11:53
|+|
فرق بین ما و دیگران
                                         

                                           

اگه گفتيد فرق واحد پول ايران و انگليس چيه ؟

در انگليس شما يك كيف اسكناس مي بريد و با اون يه ماشين مي خريد اما در ايران

شما يه ماشين اسكناس مي بريد و با اون يه كيف مي خريد.

اگه گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيه ؟

در پاريس هر وقت شما خواستيد گردش كنيد از ماشين پياده مي شويد ولي در تهران

هر وقت شما خواستيد گردش كنيد سوار ماشين مي شويد.

اگه گفتيد فرق يه مجرم در ايران با يه مجرم در جاهاي ديگه چيه ؟

در همه جا آدم اول جرمش معلوم مي شه و بعد زنداني مي شه ، در ايران آدم اول زنداني

مي شه و بعد جرمش معلوم مي شه.

اگه گفتيد فرق يه تخم مرغ در تهران و مسكو چيه ؟

در مسكو بعد از 21 روز احتمالا يه جوجه از تخم بيرون مي ياد ولي در تهران بعد از

21روز ممكنه از تخم مرغ هر موجودي بيرون بياد مثلا يه شتر!

اگه گفتيد فرق محل كار ايرانيها و آمريكايي ها چيه ؟

مردم آمريكا در خونه استراحت مي كنند،در اداره كار مي كنند و در خيابون تفريح.

اما مردم ايران در خونه تفريح مي كنند،در اداره استراحت مي كنند و در خيابون كار.

اگه گفتيد فرق يه نويسنده ايراني با آلماني چيه ؟

نويسنده آلماني وقتي نوشته هاش چاپ بشه معروف مي شه اما نويسنده ايراني

وقتي جلوي نوشته هاش رو مي گيرن معروف مي شه.

                                         

                   


نویسنده: پویا مورخ: پنجشنبه دوم خرداد 1387 در ساعت: 11:37
|+|
احساس غربت

سياهي قلب ها از زيادي گناه

و زيادي گناه ها از فراموشي مرگ

فراموشي مرگ از زيادي آرزوهاست

زيادي آرزوها از دوست داشتن دنياست

و دوست داشتن دنيا در راس همه ي خطاهاست


نویسنده: پویا مورخ: پنجشنبه دوم خرداد 1387 در ساعت: 11:33
|+|

Copy Right By: Http://www.javalord.mihanblog.com
Sponsored By: javalord javalord


dress
dresses